|
سلام بازم مثل هميشه دير كردم اما حالا كه آمدم دست پر آمدم آمدم بگم مامان جونم باباي عزيزم روزتان مبارك آمدم بگم به اندازه همه دنيا بلكه بيشتر دوستتان دارم آمدم بگم تا آخر عمر حاظرم نوكريتان را بكنم فقط ازم دلگير نشيد ميدونم هيچوقت دختر خوبي براتان نبودم ميدونم شمارا به آرزوهاتان نرساندم ولي شماها هميشه مهربان و صبور با دنيايي از عشق پا به پاي من آمديم كه نكنه يه وقت سنگ ريزه اي پاهام را زخمي كنه هيچي نميتونم بگم جز اينكه خيلي دوستتان دارم راستي بچه ها 27 تير ماه اربعين مادر پهلوشكسته امان است همان مادري كه تو كوچه هاي مدينه از ضرب سيلي روي زمين افتاد اگه شعر قشنگ داريد در مورد نيلوفر قد خميده حتما برام بنويسيد اينهم پيشكشي به بيبي دوعالم فاطمه زهرا عشق يعني صبر در هنگام خشم عشق يعني جاي سيلي روي چشم عشق يعني قلب چون آئينه اي جاي ميخ در به روي سينه اي عشق يعني انتظار منتظر سينه اي مجروح از مسمار در عشق يعني گريه هاي حيدري دختري دنبال نعش مادري عشق يعني طاعت جان آفرين ردّ خون سينه بر روي زمين به اميد روزي كه قبر گمشده اش را زيارت كنيم السلام عليك يا گمشده مدينه + دل تنگی من در دوشنبه سوم تیر 1387 2:8 توسط نازنین |
رفاقت يعني اين تو دوران سربازي دو نفر باهم دوست مي شند يكي آباداني (محمد ) يكي تهراني (علي) روز آخر كه ميخواستند از هم جدا بشند تهراني به آباداني ميگه اگه يه روزي كار خواستي يا به پول احتياج داشتي رو من حساب كن ( تهراني بچه مايه دار بوده ) آباداني ميگه من پول ندارم اما اگه يه روز خواستي زن بگيري به من بگو ............... بعد ازدوسال تهراني تصميم ميگيره زن بگيره راهي آبادان ميشه يه محله تو پايين شهر يه كوچه قديمي يه خونه كوچيك يك هفته به خوب ياز تهرانيه پزيرايي ميشه بين دخترايي كه آباداني معرفي ميكنه تهرانيه هيچكدام را نمي پسنده بعد از يك هفته در خانه آباداني تهراني راهي تهران بوده به دوستش ميگه تو يه قولت عمل كردي من كسي را نپسنديدم تا دوتا دوست داشتند با هم حرف مي زدند يه دختر از خانه همسايه مياد بيرون و ميرهه خانه آباداني تهراني يه نيگا ميكنه ميگه محمد من از اين دختره خوشم آمد حالا اين دختر كيه ؟؟ نامزد آباداني ......... آباداني ميره تو خانه با دختره حرف ميزنه و بعد مياد دستش را ميزاره تو دست علي و ميگه به سلامت خوشبخت شيد بعد از چند ماه آباداني معتاد شده بود كارم نداشت مادرش ميگه زنت را كه پاي رفاقت دادي رفت برو ببين دوستت بهت كار ميده يا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آباداني راهي تهران ميشه .. يه محله تو بالا شهر يه برج خيلي قشنگ زنگ را ميزنه يكي از آنور ميگه كيه آباداني ميگه علي ممدم ............. صدا ميگه نميشناسم ... بازم زنگ ميزنه اينبار ميگه علي ممدم از آبادان بازم ميگه نميشناسم خلاصه ناراحت و خسته راهي ميشه تو راه چندتا دزد را ميبينه كه به طرفش مياند با خودش ميگه اينا كه پولام را ميدزدند كتكم هم ميزنند برا همين وقتي دزدا مياند طرفش پولهاش را در مياره ميگه اين پول برگشتمه اينارا بگيريد ولي منو نزنيد يكي از دزدا ميگه نه !!! ما الان از دزدي آمديم اين 500000 هم مال تو آباداني ميگه خوبه برم حمام يه كت شلوار نو هم بخرم برگردم آبادان به مادرم بگم دوستم به من كار داد من نخواستم راهي ميشه سرو صورتي صفا ميده كت شلوار نو پوشيده راهي ترمينال ميشه تو خيابان يه ماشين شيك و باكلاس براش بوق ميزنه يه خانومه بوده ميگه سوارشو آباداني ميگه خانوم بريد من بدبختم بچه شهرستانم زودم گول مي خورم بريد مزاحم نشيد خانومه ميگه نه من ازت خوشم آمد مي خوام برام كار كني محمد را ميبره تو مغازش يه غرفه ميده دستش بعد از 6ماه از قدم آباداني كار خانومه ميگيره يه مغازه ميده دستش و ميگه بيا دخترم را هم بگير حالا آباداني ديگه هم كار خوب داره هم زن يه شب زنش ميگه ممد امشب يه مجلس شراب خوري تو بالا شهر است ماهم دعوتيم بريم ؟ راهي مهماني ميشند صدر مجلس يه خانوم نشسته بود (نامزد سابق آباداني و زن تهراني ) وقتي مجلس شروع ميشه آباداني ميگه ساقي اول من ..... پيك اول را بزنيد به سلامتي آن رفيقي كه قول داد ولي عمل نكرد پيك دوم را بزنيد به سلامتي آن سه تا دزدي كه امدند پولام را بدزدند ولي كمكم كردند پيك سوم را بزنيد به سلامتي آن زني كه هم بهم كار داد هم دخترش را تهراني مي بينه هرچي آباداني گفته درباره اونه ميگه ساقي دوم من پيك اول را بزنيد به سلامتي آن رفيقي كه قول داد به قولش عمل كردو نامزدش را داد پيك دوم را بزنيد به سلامتي آن سه تا دزدي كه دزد نبودند و من فرستادمشان پيك سوم را بزنيد به سلامتي آن زني كه مادرم بود و آن دختري كه خواهرم ساقي سوم من پيك اول را بزنيد به سلامتي آن رفيقي كه قول داد و عمل كرد پيك دوم را بزنيد به سلامتي آن رفيقي كه قول داد و پشت پرده به قولش عمل كرد پيك سوم را بزنيد به سلامتي گروه خوب و مهربان خودمان ( مصطفي پابرهنه - هادي گمشده - دانه باران عزيز- حميد گل گلاب – مامان فرح مهربان – آرش كماندارمان و رز گل عزيز ) و همه آنهايي كه به من لطف دارند و من را قابل ميدونند و به وبم سر ميزنند + دل تنگی من در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 10:56 توسط نازنین |
آدمک ،آخر دنیاست، بخند.. آدمک ،مرگ همین جاست، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا، مثل تو تنهاست ،بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکرکن گریه چه زیباست ،بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست، تازه انگار که فرداست ،بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ،بخند آدمک، نغمه ی آغاز مخوان به خدا آخر دنیاست ،بخند + دل تنگی من در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 11:15 توسط نازنین |
سلام محرم آمد ماه عشق و دلدادگی ها ماه چشمهای منتظر به دست سقاها ماه به راه بازگشت سقا نشستن ماه به اسارت رفتن ماه سیلی جای نوازش ماه قربانی 6ماهه ماه به آتش کشیدن خیمه ها ماه دویدن در بیابانهای پر خار محرم ماه : عشق , تشنگی , انتظار سقا , قربانی عزیزان , اسارت , مصیبت زینب ملائک ! بال در بال هم بنهید و گستره آسمان را پر کنید ؛ باچشمانی به وسعت اقیانوس ها و اشکی به وسعت باران ها ! ای خاک ! ای سرزمین کربلا ! این جا چه میگذرد ؟ حسین عمری سوخته است در شنیدن نام اخا از برادرش ... یا اخا ادرک اخاک و سوز عشق آرام می گیرد ... + دل تنگی من در سه شنبه دوم بهمن 1386 17:28 توسط نازنین |
سلام سلام به همه شما مهربانها و یه سلام مخصوص به مسیحیای عزیز آمدم بگم عیدتان مبارک آمدم بگم کریسمس مبارک آمدم تبریک بگم تا بدونبد ما مسلمانا همیشه به یادتان هستیم خوب خوب تا مسلمانای عزیز دعوام نکردند می خوام یه تبریک هم به آنها بگم بابا عید شماهم مبارک عید قربان که لایق نبودیم آپ کنیم و تبریک بگیم و لی الان می گم عیدتان مبارک عید غدیر هم مبارک امیدوارم همیشه خنده به لبها تان باشه تو این روزای عزیز مارم فراموش نکنید برا ماهم دعا کنید اما از همه اینها گذشته می خوام یه تسلیت هم بگم تسلیت برای باز مانده های بم ... بم زنده است و ما آنرا فراموش نکردیم شب به آرامی می گذشت امشب شب زیبا و آرامی بود تازه از میهمانی آمده بودند و همه شاد و خوشحال به صحبت پیرامون مهمانی مشغول بودند صدای شادی بچه ها فضای خانه را پر کرده بود پدر و مادر خوشحال به سیمای فرزندان خود نگاه می کردند شب ا زنیمه می گذشت که مادر فرزندان را آماده خواب کرد برای کودکان خود قصه معروف شنگول و منگول را گفت بوسه به پیشانی کودکان زد و دقایقی بعد خانه در آرامش فرو رفت و همه به خواب رفتند لبها به لبخند بر روی هم بسته شد آخرین لبخند ........ زمین دهان به غرش باز کرد همه جا به لرزه در آمد کودکان از خواب پریدند همه چیز به سرعت گذشت سقف خانه ویران شد و بر سر صاحبان خود ریخت پدر و ماد رحتی فرصت نکردند کودکان را به مکانی امن ببرند دقایق به تندی سپری شد و خشم زمین همه جا را ویران کرد دیگر صدایی نمی امد خاه در سکوتی وحشتناک فرو رفت .... بم ویران شد و خشم زمین باعث ریختن خانه هایی شد که روزی آمال آرزوها بود روزی با دنیایی از عشق و محبت بنا شده بود خانه هایی که روزی مکان امن و پناه بود اینک چون دیو یسیاه و نا مهربان بر سر صاحبان خود ریخت ..... پدر به سختی خود را از زیر آوار به در آورد خدایا اینجا چه شده همسر و فرزندانم کجا هستند سنگها و تیرهای آهن را به سختی جا به جا می کرد به امید یافتن همسر و فرزندان خود کسی نبود به او کمک کند یعنی همه بودند اما هرکس در جستجوی عزیز خویش خاکها را کنار میزد و از خدا کمک می خواست ... صدای ناله های همسرش را شنید او را که زخمی بود از زیر آوار بیرون کشید حالا هردو به جستجو مشغول بودند حتی به فکر زخمها ی خود نبودند خاکها را کنار میزدند و با درد مندی کودکان خود را صدا می زدند سپیده صبح زده بود هوا روشن شده بود و آنها هنوز نشانی از آرزوهای خود نیافته بودند هرچه می گشتند بیشتر نا امید می شدند زن دستانش را به آسمان گرفت خدایا کودکانم را به من باز گردان آخر توکه می دانی ما جز آنها آرزویی نداریم خدایا .......... خدا ..... ساعتها گشتند و بعد تنها چیزی که یافتند بدن بی جان کودکانشان بود صورتی معصومانه و لبهایی که برای همیشه به لبخند بسته شد و چشمانی که هرگز طلوع فردا را ندید . قبرستان بم مأمن همةآنها شد که رفتند و یاران را تنها گذاشتند ....... مادرو پدر ناباورانه جنازه کودکان را در گور گذاشتند مادر اشک می ریخت و پدر با کمری خمیده از روزگار اورا دلداری می داد آخر آن کودکان تنها امیدشان به زندگی بودند مادر اشکهایش را پاک کرد و فریاد زد هان ای زمین بم کودکانمان را به تو سپردیم فرزندانمان در آغوش تو خفته اند با آنها مهربان باش بر آنها خشم مگیر آخر بدن نحیفشان طاقت خشم تورا ندارند برایشان شبها لالایی بگو آنها عادت به تنها خفتن ندارند اینک تو مادرو پدشان باش تو با آنها مهربان باش ...... زن و مرد هردو اشک میریختند و با فرزندان خود سخن می گفتند زیبا رویان مگر ما پدرو مادر خوبی نبودیم که مارا ترک کردید سخن می گفتند و اشک می ریختند ساعاتی بعد هردو سکوت کردند و هیچ یک ا ز اهالی بم هرگز صدای آنها را نشنید + دل تنگی من در دوشنبه سوم دی 1386 10:39 توسط نازنین |
|
| ||||||